المحقق السبزواري

703

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

كرد و بر دوش برداشت و بعد از اندك زمانى مراجعت نمود . پس ، حضرت فرمود : خ هيزم را بگذار . خ گذاشت . مارى سياه در ميان هيزم بود . حضرت فرمود : خ اى يهودى ! امروز چه كار كرده‌اى ؟ خ گفت : خ اين هيزم را برداشتم و آوردم و با من دو رغيف بود . يكى را خوردم و يكى را بر مسكينى تصدّق نمودم . خ حضرت فرمود كه ، به آن ، خداى عز و جلّ دفع آفت آن مار از تو كرده . » و از حضرت امام موسى كاظم عليه السّلام منقول است كه فرموده كه ، مردى از بنى اسرائيل هرگز فرزندى نداشت . پسرى او را متولّد شد و به او گفته بودند كه ، « اين پسر در شبى كه او را تزويج كنى فوت خواهد شد . » چون شب عرس آن پسر درآمد ، نظر او بر پيرمردى ضعيف افتاد . بر او ترحّم كرد و او را طلب نمود و اطعام فرمود . آن مرد گفت : « مرا زنده گردانيدى . خداى عز و جلّ تو را زنده گرداند . » كسى به خواب پدر آن پسر آمد و گفت : « از پسر خود سؤال كن كه چه كرده ؟ » بعد از سؤال ، ماجرا را به او اخبار نمود . ديگر ، در خواب ديد كه به او گفتند كه ، خداى عز و جلّ زنده داشت پسر تو را به سبب احسانى كه با آن مرد پير كرد . » راوندى در كتاب قصص الانبياء از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده كه ، حضرت عيسى عليه السّلام بر گروهى محلّى و مزيّن گذشت . از حال ايشان پرسيد . گفتند : « دختر فلانى را از جهت فلان مىبرند . » حضرت فرمود كه ، « آن زن در اين شب مرده خواهد بود . » چون صباح شد ، گفتند : « آن زن زنده است . » مردم به خانهء او رفتند . حضرت به شوهر او گفت كه از زوجهء خود بپرسد كه شب گذشته چه كرده ؟ چون از او پرسيد ، گفت : « كارى نكردم به غير از آنكه سايلى در هر شب جمعه نزد من مىآمد . در ايّام گذشته در شب « 1 » آمد و آواز كرد و كسى جواب او نداد ، گفت : خ دشوار است بر من كه آن ضعيفه آواز مرا نشنود و عيالان [ 180 ب ] من امشب گرسنه بمانند . خ من متنكّروار برخاستم و نزد او رفتم و آنچه هميشه به او مىدادم به او رسانيدم . » حضرت عليه السّلام فرمود كه ، « از جايى كه نشسته‌اى به كنار رو . » چون به كنار رفت ، در زير جامهء او مار افعى بود . حضرت فرمود : « به آن خيرى كه كردى ، خداى عز و جلّ اين آفت را از تو دفع كرد . »

--> ( 1 ) . در مر « در اين شب » ضبط شده است .